بسغده [ basoqde ]بفتحتين و سكون غين،ساخته و آماده،بسغديدن مصدر آن،و آسغده نيز گويند،فرخى گويد: قطعه بدانكه چون بكند مهرگان بفرخ روز بجنگ دشمن واژون كند بسغده سپاه خجسته بادت فرخنده جشن و فرخ باد بسغده رفتن و بيرون شدن ز خانه براه 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ص308) 
به فتح اول و ثانى و سكون غين نقطهدار و دال ابجد به معنى آماده و ساخته و مهيا باشد و شخصى كه كارها را سامان كند و بسازد و به ضم ثانى هم به نظر آمده است و با باى فارسى نيز درست است. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( فرهنگ فارسی برهان قاطعفرهنگ فارسی برهان قاطع
, ص148) 
بفتحتين و سكون غين بمعنى ساخته و آماده در فرهنك جهانكيرى آورده و رشيدى نيز در فرهنك خود ضبط نموده و هر دو شعر فرّخى را براى اين معنى شاهد و مؤيّد دانستهاند و شعر اين است شعر بدانكه چون بكند مهركان بفرخ روز بجنك دشمن وارون كشد بسغده سپاه هم او كفته شعر خجسته بادت فرخنده جشن و فرخ باد بسغده رفتن و بيرون شدن ز خانه براه فقير مؤلف كويد كه صاحب جهانكيرى در تحقيق اين لغت هم اجتهاد براى و قياس خود نموده چنانكه در بستام مذكور شد زيرا كه سغد سمرقند شهريست معروف و آن را يكى از جنّات اربعه شمارند و بربط سغدى منسوب بآنشهر است و انورى كفته شعر بكفى بربط سغدى بكفى جام عقار همچنان حكيم منوچهرى دامغانى كفته شعر صلصل باغى بباغ اندر همى نالد بدرد بلبل راغى براغ اندر همى نالد بزار اين زند بر چنكهاى سغديان پاليزبان وان زند برنايهاى روميان آزادوار و سلطان محمود غزنوى سالى قصد بخارا و سمرقند و تسخير خراسان و عراق كرد و حكيم ابو الحسن فرّخى اين قصيده را در ترغيب سلطان به تسخير سمرقند و سغد معروض داشته چنانكه كفته بفرخى و بشادى و شاهى ايران شاه بمهركانى بنشست بامداد بكاه بدانكه چون بكند مهركان بفرّخ روز بجنك دشمن وارون كشد بسغد سپاه چون در قديم الايّام رسم كتّاب بوده كه چنانكه بر زبر شين سه نقطه بر بالا مىنهادهاند براى رفع شبهه فيما بين شين و سين سه نقطه در زير سين مىكذاشتهاند و هنوز اين قاعده در كتب سالفه برقرار است مير جمال الدّين انجوى شيرازى صاحب جهانكيرى سه نقطه زير سين را باى پارسى تصور كرده بسغده و بسغده خوانده و از معنى سغد غافل مانده بسغده را صفت سپاه خوانده و آراسته و ساخته معنى نوشته ديكرباره تكرار كرده اين بيت را كه در دعا كفته مؤيد معنى دانسته شعر خجسته بادت فرخنده جشن فرخ باد بسغده رفتن و بيرون شدن ز خانه براه ازين بيت بيقين مىپيوندد كه بسغد يعنى ولايتى كه عزيمت آن دارى منظور است و الاّ تكرار فايدتى نداشت محل عزيمت را در وقت قصد نام بايد برد نه سپا را آراسته تكرار كرد و صاحب جهانكيرى از اينكونه سهوها بسيار كرده چنانكه در قصيدۀ حكيم ارزقى هروى كه كفته است شعر شراب لعل درفشنده در چنين سره وقت موافق آيد و خوش خاصه با نسيم هراه غلام باد شمالم كه مىوزد خوش خوش ببوى غاليه از غور بامداد بكاه بمست خفته چنان مىوزد كه پندارى حواس او ز بهشت برين شود آكاه مرا شمال هرى بىهرى نباشد خوش چو شهريار و خداوند من بود بفراه معلوم شد كه هراه و غور و فراه از بلاد خراسان است چنانكه انورى كفته شعر عرصۀ مملكت غور چه نامحدود است كه در آن عرصه چنين لشكر نامعدود است با اين تفاصيل صاحب جهانكيرى غور را غوژه خوانده و غنچه فهميده و اكر منظور ناظم غنچه بودى چرا غوژه فرمودى و ليس هذا اوّل قارورة كسرت فى الاسلام مع هذا جاى ايراد نيست خطا و سهو اتفاق مىافتد اكر چه بسغده بمعنى آراسته باشد و سغديدن مصدر آن ولى در اين مقام مقصود سغد سمرقند است حكيم فردوسى كفته شعر بموبد چنين كفت دهقان سغد كه برنايد از خانۀ باز جغد 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( فرهنگ انجمن آرای ناصریفرهنگ انجمن آرای ناصری
, ص175) 
- [بسين مهمله و غين معجمه. بوزن نسفته ] بسيجيده و آماده ساخته شده باشد بجهت كارى و شغلى. مثالش حكيم عنصرى گويد: بيت كه من مقدمۀ خويش را فرستادم بدانكه آمدنم را بسغده باشد كار و ابو شكور نيز گويد: بيت تن و جان چو هر دو فرود آمدند بيكجاى هر دو بسغده شدند 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( فرهنگ مجمع الفرسفرهنگ مجمع الفرس
, ص196) 
[صفت] [فارسی]آماده و مهيا.و انجامدهنده. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ص601) 
ساخته شده بود.بو شكور گويد: برود اندرون نابسغده شدن#نبايد كه نتوانش باز آمدن 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ص108) 
بسغده (صفت مفعولی) پسغده. آسغده. آماده و ساخته و مهيا. بسيجيده. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( لغت نامه دهخدالغت نامه دهخدا
, ص436) 